سعدي بزرگ سراييده:در رفتن جان از بدن گويند هر نوعي سخن/من خود به چشم خويشتن ديدم كه جانم مي رود
تصويرهاي گوناگوني در ذهن ما از مرگ و لحظه جان دادن وجود دارد. البته همه مشكل ما اين است كه گرفتار صورتيم و از معنا غافل... شده ايم.مرگ معناست نمي توان با صورت آن را دريافت.
دريا هميشه براي من پر از رمز و راز بوده است. مثنوي زير تقديم به همه ماهي گيراني كه به دريا رفتند و بازنگشتند.


كرد بي اختر شبي ديرين پگاه

آسمان را در كهن توري سياه

تور ماهيگير دريا را شكافت

باز هم از بخت بد ماهي نيافت

اندر آن درياي بي حد و حصار

چشم او خشكيده شد از انتظار

كين همه ماهي در اين دريا كجاست

تور بي سامان ما خالي چراست؟

قهر كردي با من اي دريا چرا؟

من غريبم با تو هستم آشنا

ماهي خاكي حيران تويم

زخمي امواج طوفان تويم

سالها در قايقم پارو زدم

پينه ها بر دست و بر زانو زدم

مانده ام از بي وفايي ات شگفت

فقر من گويا تو را هم در گرفت

گر نبخشي از دلت ماهي مرا

طفلكم امشب بماند بي غذا

شكوه ها مي كرد و بس ناگه گريست

مرد را جايز كه گويد گريه نيست؟

دل به دست موج غمهايش بداد

قطره اي اشكش در آن دريا فتاد

***
غبار از دل آب دريا خزيد

به يكباره بادي ز مشرق وزيد

سياهي ز آن آبها دور شد

چو آيينه دريا پر از نور شد

ز اعماق درياي پر امتداد

به آن تور كهنه تكانها فتاد

چو مردك بديد آن تكانهاي تور

كشيدش به بالا ز دريا به زور

نمايان بشد چين زلف تري

برون شد ز دريا پري پيكري

به سر داشت مويي به رنگ طلا

كه بودش به امواج دريا رها

رخش در سپيدي چو قاب صدف

به دور دو دُر تير مژگان به صف

به سينه بسي پولكان بلور

به سر تاج و گردن ستوني ز نور

لبش غنچه ي لاله ي مبهمي

دهانش دهانش ابَرمرهمي

به بالاي فيروزه ي ديدگان

دو ابروي كجخو چو رنگين كمان

چو آن مرد غمگين پري را بديد

به دل آمدش لرزه اي بس شديد

چنان در نگاه پري غرق شد

كه هوش از سرش رفته چون برق شد

بگفتا كه اي نازنين كيستي؟

تو حوري؟ تو از آدمي؟ چيستي؟

تو افسانه اي يا حقيقت پري؟

نديدم به عمرم چنين دلبري

ندانم تويي آشنا يا غريب

شگفتا ز اين خلقت بس عجيب

نگارا مبر جان من با نگاه

همي جاي ماهي است دريا نه ماه

در اين خانه ي مارماهي نشين

نديدم يكي ماه‌ماهي چنين

بگفت آن پري روي شيرين كلام

سلام اي ابرمرد دريا سلام

مخور غم تو اي مرد ماهي‌ستان

به تورت شود موج ماهي روان

به دستور آن دختر حوره گون

ز دريا بشد جمله ماهي برون

ز آن آب درياي بي انتها

به رقص آمده ماهيان در هوا

به يك چشم بر هم زدن، ناگهان

بسي پر ز ماهي بشد آسمان

به گرد سر آن پري قشنگ

بشد چند ماهيكي رنگ رنگ

بگفتا به ماهي‌ستان آن پري

به تورت ز ماهي چه خواهي بري؟

ز اين ريز ماهيكان مشت مشت؟

و يا از يكي ماهيان درشت؟

بگفتا به او مرد ماهي‌ستان

كه اي دختر ناز شيرين بيان

بلورين تن و پاره پيراهني

چه زين به (بهتر) كه اكنون تو صيد مني

من از كودكي كردمت جستجو

پريا تو بودي مرا آرزو

من از عشق تو سوي دريا شدم

تو افسانه بودي و تنها شدم

سرانجام گشتم در اين دار و گير

يكي مرد ماهي ستان فقير

محبت نديدم به خشكي ز كس

مرا موج درياي و موي تو بس

در اين شهر نيرنگ و روي و ريا

پريا دلم خون شده از جفا

در اين عنكبوتين سراي بلند

بسي تور بي پايه گسترده اند

به درياي دنيا همه ماهي اند

گدايند و بس در پي شاهي اند

چه گويم تو را درد دل اي پري

كه هر سو به يك غم بدارم سري

پري عشوه اي كرد و گفت آفرين

نديدم يكي چون تو انسان چنين

چو كشتي ما را خدا، ناخداست

مخورغم به دريا كه طوفان چراست

كنون خويش را از نَفَس كن رها

همي دست من گير و با من بيا

بيا رو به سوي حقيقت كنيم

به درياي هستي طريقت كنيم

بيا تا نشانت دهم آنچه هست

كه از هست هستي شوي مست مست
***
صبح فردا گشت و طوفان شد تمام

عاقبت خوابيد دريا را قيام

ديد دريادل جوان عاشقي

بر لب ساحل شكسته قايقي

در كنارش كهنه توري همچو مشت

هر كجايش پر ز دُرهاي درشت

همچو برقي كز پيش رگبار زد

رفت در ميدان شهر و جار زد:

مردمان، پيمانه ها سر پُر شده

ساحل دريا بسي پر دُر شده

ديو فقر از شهرمان بيرون شده

چاله آب ما دگر هامون شده

چون كه بشنيدند مردم اين نويد

هر كسي شد سوي ساحل، پراميد

بر لب ساحل چه غوغايي بشد

فقر، ويران از چه دُرهايي بشد

تور ماهيگير بود و خود نبود

برده بودش سيل امواج وجود

ديده بود او مرگ را همچون پري

مرگ ما يعني گذشتن از دري

كرده بود آن دم ز دريا صيد مرگ

سادگان را مرگ كي باشد سترگ؟

مرگ شايد آرزوي دور توست

خوش ببين آن دم كه هرجا نور توست

هان، به اين دريا كجا ره مي بري؟

عاقبت روزي بگيري يك پري